یک لحظه ، شاید
نمیدانم تلنگر بود
یا تذکر
و
شاید
همچو اعدامی که لحظه آخر نفسش
وقتی پاهایش میلرزد
از طناب ، رهایش کنند....
نمیدانم چه شد
فقط ، مرگ را با چشمانم دیدم
سینه ام در آتش سوخت ، دم میزدم اما بازدمی نمیآمد
مرگ را به چشمانم ، لمس کردم
خدا خواست در آشوب بمانم
.
همسرم مثال مرغ سر بریده ای ، بال بال میزد
و
من هر چه بر سینهام می کوبیدم
خبری از نفس نبود
با نگاهم با عزیزانم وداع کردم
و
برای لحظه ای کوتاه در دلم گلایه ای آمد و رفت
خدایا قرارمان این نبود!!!
حس اینکه بچههایم دیگر یتیم شده آمد
بیشترین عذابم بود تا رفتن خودم از کالبد
.
یک لحظه بود تمام فشارهای بینهایت و نبود نفس
شاید یک یا دو دقیقه
من دنیا را خیلی قبلتر ها رها کرده بودم
و
جدا از رهایی ، حالا فاصلهام را با دنیا رعایت میکنم
واقعیت همین است
یک لحظه و بعد از آن ، .....