X
تبلیغات
دلنوشته های یک رهگذر

دلنوشته های یک رهگذر

امیر رهگذر، مسافری همیشه محکوم به سفر

طراوت

 

برای طراوت زندگی که

مرا اینگونه

بارانی ساختی...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1393/01/20ساعت 18:10  توسط امیر رهگذر  | 

فال قهوه

 

میشکنم

هر فنجانی را

که بگوید

تو دگر در فال من نیستی...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1393/01/20ساعت 18:7  توسط امیر رهگذر  | 

ایام فاطمیه


این روزها

حال علی(ع) را دارم

دنیایی

بدون زهرا(س)




+پوچی



+ نوشته شده در  شنبه 1393/01/16ساعت 21:0  توسط امیر رهگذر  | 

چشم مست

 

بدیدم چشم مستش ، بعد عمری بیمار شدم

با دنیا غریب و تنها از برای او یار شدم

می گرفت روی خود را از من ، تا که من

امروز را بیش از دی ، تشنه دیدار شدم

گفتا که زخم دارد از بهر جفای دگران

حتی خود فروختم و همه نازش خریدار شدم

 

 

 

 

ادامه دارد!!!

+ نوشته شده در  شنبه 1392/12/24ساعت 19:11  توسط امیر رهگذر  | 

بشکن

 

بشکن

شاید برایت لذت بخش است

صدای خرد شدن استخوان های احساسم

زیر چکمه غرورت...

 

 

بشکن

+ نوشته شده در  دوشنبه 1392/12/19ساعت 10:37  توسط امیر رهگذر  | 

گریه شبانه

 

دلم گرفته بود

خیلی

زدم زیر گریه

هق هق

بی تاب شده بودم

داد زدم خدایا چرا؟ چرا آخه؟

این حق من نیست

تو همین اوضاع و احوال بودم

 

امیر

امیر پاشو مادر

چی شده؟

بیدار شدم

اما خجالت زده

اما شرمنده

من و گریه هایم

ناخودآگاه به آغوشم کشید

بوسیدم

سرم را به سینه اش فشرد

 

گفت: مامان همه چی درست میشه

من از همه چیزت باخبرم

تحمل کن

درست میشه

 

 

 

صبح که از خواب بیدار شدم

از شرمندگی مادر

بدون صبحانه

از خونه زدم بیرون

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1392/12/18ساعت 17:27  توسط امیر رهگذر  | 

بی خیال

 

گفتم: " تو"  تمام فکر و خیالم منی

اما

او

خیلی راحت شانه هایش را بالا انداخت

و گفت: خیلی وقت است

که بی خیال "شما" شدم!!!

 

گفتم:....

+ نوشته شده در  شنبه 1392/12/17ساعت 10:53  توسط امیر رهگذر  | 

احوالم

 

این روزها

نه حال خوبی دارم

نه احوال خوشی

نه...

عمری که بر باد رفت

و دلی

که...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1392/12/15ساعت 15:43  توسط امیر رهگذر  | 

انشاا...

 

روزهای سختی است

دلتنگی

بی قراری

احساس پوچی

و

بی سرانجام ماندن تمام تلاشها

دیشب نماز میخواندم اما حس نماز نداشتم

گفتم : خدایا کمکم کن ، آرامشی بده

صبری عطا کن

تا بگذرم از این گذر

میدانم

خدایا کمکم کن بگذرم

+ نوشته شده در  دوشنبه 1392/12/12ساعت 14:26  توسط امیر رهگذر  | 

بغض 02

 

گفت : ..........

گفتم: میدانی بغض چیست؟

بغض ، یعنی تب داری

اما عرق نمیکنی...

 

 

+ این روزها عجیب تب دارم...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1392/12/08ساعت 15:10  توسط امیر رهگذر  | 

مطالب قدیمی‌تر