دلنوشته ها

13بدر

سبزه که هیچ  

برای رسیدن به تو  

لازم باشد 

تمام دنیا را به هم گره خواهم زد...  

 

"رهگذر"

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم فروردین ۱۳۹۴ساعت 12:8  توسط   | 

گفتم و گفت 06

گفت :  گریه میکنی؟  

گفتم : نه!!!  

این صبریست که لبریز شده...  

 

 

"رهگذر"

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم فروردین ۱۳۹۴ساعت 11:20  توسط   | 

لجبازی های

این روزها 

نه بهتر است بگویم که ، این سال ها  

بدجور گرفتاره لجبازی های کودکانه یک پیرمرد 60ساله شده ام  

تاوان چرا میدهم ، نمیدانم  

تنها این را میدانم که روزهای عمرم به سرعت ثانیه  

و  

به شدت دردهای یک زندانی تنها در گذرند  

این حق زیادی ست که در زندان دنیا هم سلولی ات را خودت انتخاب نمایی!!!!! یا آنها  

اما از گناه پیرمرد که بگذریم  

هستند کسانی که مرا به تهمت کسی راندند که خود، او را نیامده ، راندم 

 ایرادی ندارد زندگی با همه تلخی هایش ، بازهم شیرین است  

و 

با همه بلندی هایش ، گاهی خیلی پست است  

اما من! جا مانده از لحظه ها  

نگذاشتند در فصل طراوت و ترنمم نهالی در باغچه دلم بکارم تا اندکی ریشه دواند و از گرما و خشکی تابستان بگذرد  

حال این منم ، مردی که اسیر تابستان است و پاییز! در پیش دارد  

 

 

رهگذر

+ نوشته شده در  جمعه هفتم فروردین ۱۳۹۴ساعت 20:55  توسط   |