دلنوشته های یک رهگذر

امیر رهگذر، مسافری همیشه محکوم به سفر

لاک!

سرم در لاک خودم بود 

حیف 

لاکم را شکستند... 

 

 

"رهگذر"

+ نوشته شده در  شنبه ۱۳۹۴/۱۱/۱۷ساعت 19:15  توسط امیر رهگذر  | 

ضامن آهو

این روزها دلتنگ دیدار توام بی قراره بیقرارم یادش بخیر من و تسبیح دانه درشت مشهدی و ذکر الا بذکرا... تطمئن القلوب
+ نوشته شده در  سه شنبه ۱۳۹۴/۱۰/۰۸ساعت 22:49  توسط امیر رهگذر  | 

سلام

به حرمت تمام سلام هایی 

که "جانم" علیک شان بود 

دشنماهایت را 

جز لبخند 

پاسخ نخواهم گفت 

 

 

"رهگذر"

+ نوشته شده در  چهارشنبه ۱۳۹۴/۰۹/۲۵ساعت 13:1  توسط امیر رهگذر  | 

مهربانی

امروز را مهمان منی 

یک پنجره مهربانی 

هدیه به خلوت تو... 

 

 

"رهگذر"

+ نوشته شده در  چهارشنبه ۱۳۹۴/۰۹/۲۵ساعت 12:59  توسط امیر رهگذر  | 

شعله

با شعله ای از نگاهت  

به آتشم بکش 

نمیدانی چه لذتی دارد 

در آتش نگاه تو ، سوختن.... 

 

 

 

 

"رهگذر"

+ نوشته شده در  شنبه ۱۳۹۴/۰۸/۱۶ساعت 18:40  توسط امیر رهگذر  | 

زبان قاصر است از تشكر

حضور محترم رهبر معظم انقلاب اسلامی ایران حضرت آیت ا... العظمی خامنه ای دامت برکاته

با سلام ، عرض تهیت و دعای خیر بر خود لازم دانستم تا از سخنرانی روشنگرانه حضرتعالی....

نه گویی به دلم نمی چسبد ، بهتر است به همان رسم جنوبی ام ، حرف دل را ساده بزنم

سلام آقا امیدوارم حالتان خوب باشد که حرف های شما دلمان را قرص و حالمان را خوب کرد. عده ای یا به قولی جمعیت اندکی از دلسوزان گویی نادانسته بدجور دلواپسمان کرده بودند.

هر روز فریاد بر می آمد کجائید که به تاراج بردند مملکت را و یا آشکار ساختند اسرار درونی را و یا.... هر بار هم که شما صحبتی داشتید ، در نقل و قول ها چندین و چند پرانتز میان حرف هایتان باز میکردند ، بهتر است بگویم پس از پایان هر صحبت تان چندین فکت شیت! از حرف های شما منتشر میشد.

من جوان مانده بودم و دلواپسی و دل مشغولی از برادرانی که آن سوی دنیا در حال رایزنی بودند ، برادرانی که آنجا مقتدر بودند و اینجا مظلوم!

این عزیزان را که میبینم یاد رزمندگان بی ادعای جنگ افتادم که جز تیرهای دشمن ، بعضی از پشت سنگر میزشان! تیر به روح و قلبشان میزدند.

خلاصه بگویم تمام زحمات این بندگان خدا بی ثمر جلوه می دادند و انگار ما نه مالکان اشتر ، که موسی های اشتری را روانه کارزار کردیم. چه به موقع آمدید و چه صریح گفتید: غیور ، شجاع ، متدین ، دلسوز و .....

ممنونم بابا باباجان ممنونم که همیشه نصایح پدرانه تان راه گشا بوده و همچو نوری ست بر تاریکی ظلمت یا شمشیری بر پرده نفاق!

برایتان سلامتی و سعادت آرزومندم.

به امید دیدارتان

 

و اما کلام آخر

برادران زحمتکش تیم هسته ای ، خدا قوت حلالمان کنید و ما را ببخشید ، اگر گاهی دلمان لرزید و بازهم ببخشید کسانی را که دستی بر آتش داشتند ، اشتباها دلمان را لرزاندند و شاید دلتان را سوزاندند!!!

پس از فصل الخطاب حضرت آقا ، برای خیلی ها دگر روشن شد. مجدد خداقوت می گویمتان ، هرچند هیچوقت تنها نبودید ، اما این بار یکصداتر تشویق تان خواهیم کرد ، باشد که بتوانیم یاری دوازدهم از برای تیم متعهد و متخصص هسته ای باشیم.

خداوند نگهدارتان

برادر کوچکتان

رهگذر. اهواز 1394/04/04

+ نوشته شده در  سه شنبه ۱۳۹۴/۰۴/۱۶ساعت 13:3  توسط امیر رهگذر  | 

یوسف

 

ارزانم فروختند

امید دارم به یوسف شدنم...

+ نوشته شده در  پنجشنبه ۱۳۹۲/۱۱/۱۷ساعت 17:50  توسط امیر رهگذر  | 

بغض

 

صدایت می لرزد

دو رگه شده

گلویت...

احساس خفگی

 

نمیتونم صحبت کنم

+خداحافظ

 

 

بغض مرا نفهمید!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ۱۳۹۲/۱۱/۰۹ساعت 18:18  توسط امیر رهگذر  | 

دلتنگي

چقدر سخت است دلتنگ باشي اما نتواني بگويي
بيقرار باشي اما نتواني نشان دهي


فقط سكوت !
+ نوشته شده در  دوشنبه ۱۳۹۲/۱۰/۳۰ساعت 0:18  توسط امیر رهگذر  | 

حال خدا


جايت خاليست

قصه نبودنت را برايش لالايي خواندم

دلش سوخت

رفت

چشمانش تر شد و ...




+ باران مي بارد...

+ نوشته شده در  شنبه ۱۳۹۲/۱۰/۲۸ساعت 0:30  توسط امیر رهگذر  | 

مطالب قدیمی‌تر